دو هفته اس، روزای فرد میرم استخر . یکشنبه نرفتم چون خیلی مریض بودم دیگه.
دو سه سال پیش یه ده جلسه آموزشی رفتم. قبل اون من اصلا نمیتونستم پامو از کف استخر بلند کنم. یعنی توی عمق ۱/۲۰۰ هم غرق میشدم، فوبیای آب نداشتم ولی خب فقط میتونستم راه برم توی آب :) . خلاصه الان هم نمیتونم شیرجه بزنم یا توی آب پشتک بزنم. توی عمیق که اصلا نمیتونم ناگفته نماند که توی همین ۴ متری یکبار داشتم غرق میشدم و یکی از بهترین حسای زندگیم بود . خلاصه فقط در حد همین کرال سینه و کرال پشت توی همون عمق ۱/۲۰۰ که هر لحظه مطمئن باشم کف زیرپامه اونم دست و پا شکسته. من خیلی آدم ترسویی هستم توی زندگی.صبح داشتم به این فکر میکردم که خب این همه ترس واسه چی؟ میترسی توی شلوغی ماشین برونی، میترسی یه ذره گاز بدی میترسی از این شغلی که هستی بیایی بیرون. میترسی توی قسمت عمیق شنا کنی . همش میترسی ... میترسی یه ذره از عرف خارج بشی ، میترسی از حاشیه ی امن زندگیت بیایی بیرون. میترسی با ۴ تا آدم معاشرت کنی.... ته تهش چیه؟ مرگه دیگه فدات شم.
جالبه حتی میترسم توانایی هامو برای کسی پرزنت کنم نکنه فلانی چیزی بپرسه که من ضایع شم نکنه نتونم.... به نظرم معلم بودن خیلی شهامت میخواد ... وقتی معلمی حالا توی هر حیطه ای، یکی مربی رزمیه یکی مربی موسیقی یکی شنا تدریس میکنه یکی ریاضی و فیزیک ، یکی زبان ، یکی معلم ابتداییه ، یکی واسه آشپزی و قنادی هنرجو میگیره ، اینکار خیلی خیلی شهامت میخواد . من تا الان توی زندگیم فقط دانش آموز ، هنرجو و دانشجو بودم ... البته به جز اون شیش ماه قبل کرونا که توی مهدکودک نقاشی های مسخره کار میکردم با بچه ها. مربی بودن یعنی حواس جمع یعنی تو به خودت اطمینان داری که این کار رو بلدی و حالا میخوای اونو به یکی دیگه منتقل کنی . چقد شهامت میخواد که به خودت مطمئن باشی نه؟! شاید رسالت من فقط یادگرفته ! تا آخر عمر از این شاخه به اون شاخه پریدنه... واقعا یادگیری رو دوست دارم اما چقد ارزشمندن آدمایی که یک یادگیری رو یک مهارت رو به یک سرانجام میرسونن... اوه چقد حرف زدم قرار نبود که این همه بنویسم.
برچسب:
نویسنده: امیر نظری